سلام

این پسته ازون برگ ها زرین وبلاگه. نمیدونم این چند وقت چرا انقدر وبلاگم اینجوری شده. اینم پیش نویسش میکنم بزودی. 

کمربند هاتون رو بشدت محکم ببندید و محض احتیاط یه سطل کنار دستتون باشه بالا نیارید اگه با این چیزا مشکل دارید و یه تیکه پارچه هم تو دهنتون بزارید جیغ نزنید و بسه دیگه لوس شد :))

بزارید با سیستم نولان اول، آخر قضیه رو بگم

۱۰ دقیقه پیش فهمیدم ۴ ۵ روزه تو رابطه با یه نفر همجنس خودم بودم :)))))))

نه که مشکلی داشته باشم با این موضوعاتا، دوست همجنس گرا دارم ولی انتظار نداشتم خودم رو تو یه رابطه ببینم! به اشتباه! (من خودم رو خیلی هتروشوال میدونم. بنظرمم همون قدر که من حق دارم با غیر همجنسم باشم اونایی که اونجوری بدنیا اومدن همچین حقی دارن) حالا بخونید. 

من چقدر گیجم. پسر من چقدر گیجم.

پسسسسر

من چند روز پیش این پسره اریک رو دیدم. با هم صحبت کردیم و به مدت ۵ ساعت حرف زدیم. بحث کانچسنس و روانشناسی و همین دین و . بود. اون شب یه پارتی بود که همه رفتن بیرون ولی ما نشستیم حرف زدیم و میگفت خیلی نمیتونه با بقیه ارتباط برقرار کنه. دوست اجتماعی زیاد داره ها ولی میگفت حرفاشون شبیه هم نیست. اونم مثل من شخصیت زیادی Over analyzing ای داره مثلا و . . 20 سالشه و مسیحیه و جناح راست رو هم داره. اون شب خیلی میگفت میخوام بدونم جناح چپ چجوری کار میکنه و چجوری فکر میکنن. لازمه بگم جناح چپ همون اصلاح طلب ها هستن. چیزایی مثل حفظ طبیعت، صلح جهانی، برابری جنسیتی، برابری جنسی و . همش از جمله کارای جناح چپه. من حس کردم صرفا میخواد بدونه و بتونه ذهنش رو گسترش بده. برای همین شروع کرده بود کتابای مختلف خوندن.

بعد چند روز بعدش با بچه ها رفته بود بیرون و مست که بودن بهشون گفته بود عاشق من شده. چون خیلی درک میکردیم همدیگه رو. منم حس کردم که چون منم حس کردم خیلی شخصیتم نزدیکه بهش، منم یه جورایی دوست دارم همچین ادمی دوستم باشه. ولی صرفا شبیه یه دوست اجتماعی جدید. بعدم چون به لحاظ اجتماعی خیلی قوی نیست گفتم شاید یکم زیادی خوشحاله ازین که یه نفر حرفاشو درک میکنه و برای همین کلمه ی عاشق شدن رو بکار برده. اصلا فکر دیگه ای تو ذهنم نمیرفت.

یعنی عاشق طرز فکر شده.

بعد پیام داد بیا خونه ما هر چند وقت یک بار. چون خونه هامون نزدیک هم بود. 

منم روز تولدش رفتم خونش. که چند روز پیش بود. خیلی مست شد و اونجا هم وقتی میرفتن بیرون با من تنها شد چون وسایل رو داشتم بر میداشتم گفت خیلی خوشحال شده اومدم. منم حس کردم چون باحاله براش یه دوست اجتماعی جدید که شبیهش فکر میکنه. تو پارتی هم بهم گفته بود قهوه یاد گرفته درست کنه. 

خلاصه یکی دو روز بعدش محض حفظ روابط اجتماعی ای هم که شده بهش پیام دادم دارم میرم خونه اش که ازین قهوه ای که یادگرفته برام درست کنه ببینم چجوریه. یه دلیلی برای رفتن باید میبود دیگه.

رفتم خونه اش و خودش بود و همخونه ایش و راجع به غرب و شرق و ت و . حرف زدیم. اینم داشت سعی میکرد قهوه درست کنه ولی نمیدونست دقیقا چجوری. یادش رفته بود و استرس داشت قهوه خوبی بهم بده. 

خلاصه که یکی دو ساعت باهاشون حرف زدم و برگشتم خونه.

امروز پیام داد که داداشش اومده و برم خونشون حرف بزنیم. روز تعطیل بود و گفتم چرا که نه.

اها راستی خونمونم ۲ تا خونه با هم فاصله داره.

خلاصه دعوت کردن به خونه همدیگه با تو آشپزخونه رفتن و برگشتن تقریبا یه زمان میبره.

رفتم اونجا و دوتا همخونه ایش درگیر غذا درست کردن بودن. حرف زدیم یک ساعتی و حرفامونم تموم شد. این دوتا هم درگیر بودن. به من گفت بریم یه قدمی برنیم؟ گفتم باشه چرا که نه. 

چون بهم گفته بود با همخونه ای هاش نمیتونه همه حرفاشو بزنه و حس کردم که میخواد درد ودلی چیزی کنه یا صحبت فلسفی. و برای منم زیاد پیش میاد ملت درد و دل کنن. خیلی زیاد. گفتم اینم روش. 

 

گفتم باشه. 

رفتیم قدم زدیم دور خونه تا سر خیابون و برگشتنی گفتم میای تو؟ چون از بغل خونه من رد میشدیم.

من هدفم تعارف بود.

گفت باشه.

رفتیم تو اتاق من و حرف زدیم. راجع به روانشناسی و فلسفه و . ازین حرفای چرت و پرت. 

شکلات بهش تعارف کردم حرف زدیم

من یه شمع کوچیک بو دار روشن کردم چون همیشه این کارو میکنم بوی نم اتاق کم بشه. حرف زدیم.

اینم رفت چراغو خاموش کرد. این چون بچه ی نوآوری شاید هست گفتم شاید دوست داره ایده ی جدید بزنه و اصلا ذهنم جایی نرفت. 

اتفاقا یه فضای باحال با نور کم شده بود. که مناسب بحثای عمیق بود از دیدگاه من هم رمانتیک از دیدگاه اون

بعد این گفت که چند روز پیش رفتم کلاب دو تا دختر رو بوس کردم ولی هیچ حسی نداشتم. چون قبل راجع به عادت های بدش و زیاده روی های جنسیش تو خ.ا. میگفت، که باید دفعاتش رو کمتر کنه، چون دخترای واقعی براش جذابیت ندارن. و این اتفاقم برای کسایی که زیاده روی میکنن می افته. من اینو به اون ربط دادم. و نمیدونم پسرید یا نه ولی بحث عادی ایه بین پسرا این چیزا. کلا همه چیز برا من خیلی عادی بود. ولی اون منظورش دخترای واقعی نبود منظورش دخترا بود.

بعد به من گفت دوست دختر نداری؟ گفتم نه فعلا گفت نداشتی گفتم نه. بعد شروع کردم گفتم تو فرهنگ من این چیزا معمولا از سن های بالاتر معمولا شروع میشد.

من تفاوت های اینجوری فرهنگی مثلا سن رو مدنظرم بود. ولی اون ذهنش به سمت همجنس گرایی رفت که بازم تفاوت فرهنگیه.

و اینطوری بود که من داشتم به یه چیز فکر میکردم اونم به یه چیز دیگه. تمام مدت.

بعد که حرفامون تموم شد گفت باید چن تا عکس نشونت بدم.

عکس دوتا از دخترای ورودی جدید کارشناسی که تو اینستاگرام بودن رو نشون داد بهم و گفت تو هم حسش میکنی؟

من که یکم احساس راحتی نمیکردم با شرایط تو ذهنم این میگذشت که این دخترا

۱. ۱۷ سالشونه. زیر سن قانونی

۲. من دوست ندارم با یه نفر که ۱۰ ساعت باهاش کلا شاید حرف زدم راجع بع این چیزا صحبت کنم.

بعد گفت منم همین طور حس کردم فهمیده کار جالبی نکرده و سریع رفت عکس بعدی.

سه تا پسر بودن، بازم مثل قبلیا تیشرت ورودی جدیدا رو پوشیده بودن. بهم گفت اینا زمانشونو خوب میگذروننا

من گیج شده بودم گفتم من اینا رو نمیشناسم و نمیفهمیدم منظورش چیه.

بعد یه عکس دیگه نشونم داد که دو نفر مرد کت شلوار پوشیده بودن و به چهرشونم میخورد گی باشن و شبیه مراسم ازدواج بود. گفت نظرت چیه. منم گفتم نمیشناسم اینا رو اینا دوستاتتن کی ان؟

بعد دید من گیج میزنم گفت جدی؟ قرار نیست کاری بکنیم؟؟ Are you serious?

من اونجا بود که یهو ۳۴ تا دوزاری که در نقاط مختلف زمان و مکان نیفتاده بودن تو نیم ثانیه بیفتن سر جاشون. بله متوجه شدم که وسط یه date هستم.

هیچی دیگه ضربان قلبم یقینن بالای ۱۸۰ تا رفت و سعی کردم خودم رو کنترل کنم

 میدونستم که مشکل تو شناخت شخصیت جنسیش داره و شاید اولین باری باشه که این کارو کرده.

میدونستم اگه واکنش بد نشون بدم ممکنه حس کنه اشتباه کرده و سرخورده بشه و ازون طرف هم آدم با پس زمینه مذهبیه و قطعا ازون طرف هم فشار روش زیاده.

میدونستم که خیلی گیج بازی هم از طرف خودم بوده.

یه چیز شبیه این گفتم. 

گفتم من خیلی خسته ام و یه چنددقیقه ای هست دیگه حرفات رو دنبال نمیتونم بکنم. سخته انگلیسی حرف زدن. بعدم یه سر رفتیم بالا و تو این حین و قبلا هم میگفت هی الان همخونه ای هات فکر میکنن چرا من اینجام. قبلا دو بار گفته بود اینو ولی نمیفهمیدم منظورش چیه. حس کردم که فقط بخاطر این که به طرز عجیبی انقدر حرف مشترک داریمه.

ولی اون موقع میفهمیدم و به طرز عجیبی دوست داشتم نفهمم!

بعد که خداحافظی کردیم برگشتم رو تختم و ۳۰ دقیقه فقط هیچی رو نگاه میکردم. بعد رفتم بالا و اومدم با همخونه ایم صحبت کنم و دستم داشت میلرزید. همه جام داشت میلرزید. عین لرز سرما ولی دامنه بسیار بیشتر. برگشتم خوابیدم یکی دو ساعت و الانم در خدمتتونم.

تاحالا انقدر چیزای مختلف زنجیر وار با هم اشتباه نشده بودن تو زندگیم

هنوزم یه جورایی احساس نا امنی میکنم. دیگه حس میکنم این چند وقته خیلی رندومیت زندگیم زیادی شده. :)) 

من داشتم از تفاوت های زن و مرد میخوندم. این که تو رابطه خانم ها همیشه یه حس ترس و غالب شدن روشون هست. ولی نمیدونستم اون حس دقیقا چیه تا وقتی که این اتفاق افتاد. اون لحظه که حس غالب شدن اون تو ذهنم اومد و پنیک کردم یه جوری ذهنم رو به هم ریخت که هنوزم بعد 24 ساعت دارم پس لرزه هاش رو میبینم.

واقعا این موضوعات خیلی چیزای حساس و قدرتمندی اند. حالا من که هیچ چیزیم نشد و خیلی مسالمت آمیز تموم شد. حتی ممکنه خونشون هم برم. یه سری اشتباه بود که شد دیگه تقصیر کسی هم نبود. دارم فکر میکنم مثلا یه دختری اگه بهش بشه و تو همچین موقعیتی قرار بگیره اون چجوری داغون میشه. 

من همیشه سعی میکنم نظر بقیه رو بدونم و دیدگاهشون رو بدونم و احترام بزارم. خودتون میدونید از منم بشنوید، دونستن تئوری جدی جدی با بودن تو شرایییططط خیییییلییی فرق داره! 

ولی خب داستان جالبی ازش در اومد :)))))

تفاوت های فرهنگی یا Cultural shock که میگن اینه. یهو چشمت رو باز میکنی میبینی با یه نفر رو تختت نشستی به قصد دوستی و اون طرف انتظار رابطه جنسی داره باهات :))) نمیدونم میتونم منتقل کنم چقدر ف.کد آپه یا نه ولی خیلی هست خیلی. 

من یکم بیاد بیرون جعبه تر فکر کنم. یکم! که ازین سوتی ها بازم ندم

راستی انقدر حالم بهم ریخته بود که 5-6 دفعه تلاش کردم پست رو بنویسم و هی کامل ترش کردم. بنابرین زمان هایی که نوشتم خیلی درست نیست. دیروزم به اشتباه منتشرش کردم ۴ ۵ تا بازدید داشت ولی برداشتمش.

شب به گلن گفتم باهاش برم قهوه بخورم و اولین کسی بود که بهش گفتم چی شده. داشتم میترکیدم و فقط لازم داشتم بگم به یکی که براش مهم نیست.

چقدر خوبه آدم یکی رو همچین جایی داشته باشه. نه به دوستات میتونی بگی نه خونواده نه همخونه ای ها نه هیچی

بعد انقدر انرژیم تحلیل رفته بود که تو ماشینش بودم، بهش گفتم میشه رو آسفالت دراز بکشم؟ گفت باشه. سر خوردم از روصندلی پایین و چند دقیقه لش بودم رو زمین. خیلی عجیب بود.

دوباره فرداش که لب رفتم هی میخواستم رو زمین ولو بشم.

الان دوباره پست رو ادیت میکنم منتظرم که این روزای خاص تموم بشه چون بشدت پست چرندیه. فردا پستش میکنم. محض احترامم که شده به این روزا. امروزم حالم بهم ریخته بود.  

مسیر خوبی رو پیش گرفتم. بنظرم. یا از دنیا نخواید تجربه های جدید بهتون نشون بده یا یه جوری سورپرایزتون میکنه که نفهمید از کجا خوردید.


مشخصات

  • دانلود + ادامه مطلب (منبع اصلی)
  • کلمات کلیدی: خیلی ,گفتم ,خونه ,دوست ,زدیم ,باشه ,دوست اجتماعی ,دخترای واقعی ,پوشیده بودن ,داشت میلرزید ,گفتم باشه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارشدهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

شرکت بازرگانی بارمان مشاوره خانواده و ازدواج کلینیک مشاوره و روانشناسی شرق تهران(فرجام- تهرانپارس)77249607 الگوی ِمقاومت ماکس مارکت طلاتل بنگاه خانه و آپارتمان و آژانس اجاره مسکن نلیسا راهنمای اسلواکی باران وب